|
2008/7/14
!هم شوق سفر را دارم
!و هم قصد گذر

2008/7/9
ای زوج جوان!
!!!شما نیز مانند اکثر زوج های این مرزو بوم به یکدیگر عادت کنید تا خوشبخت شوید

2008/7/8
بیچاره قلم که چه بار سنگینی را میکشد این روزها ! بار نه ماهگی را!! این کاغذها دیگر آبستن خاطرات تلخ روزهای به ظاهر شیرین شده اند!

2008/7/5
سکوت آدما رو به سمت خودشون بر می گردنه!منم مثل همه!این طلسم لعنتی رو می شکنم!
قلمویی رو بر می دارم.به سراغ بوم سفیدم و می رم بعد شروع می کنم به کشیدن آدمای زندگیم!
همه رو یکی یکی می کشم.همه رو ساده می کشم!آخه من خدای آدمای ساده رو دوست دارم!
بعد قواعد زندگیم رو خودم وضع می کنم!غم به اون اندازه می کشم تا شادیها معنا پیدا کنه!
و بدی رو تا خوبی معنا پیدا کنه!
و خیلی چیزای دیگه رو!
آخ اگه این آخریا خدا قلمو رو می داد دست خودم چه سرنوشتی می کشیدم !
یه بار هم به جای خدا تکیه زدن جنونی داره خدا گونه!

2008/7/2
!نرسیدن به رویاهامون هیچ وقت به مرگ تدریجی رویاهامون نمی ارزه
!باید بمونند تا همیشه
!همون قدر بزرگ و دست نیافتنی

2008/6/27
طرز نگاهش توجه همه رو به خودش جلب می کنه!
نگاهش رو که دنبال می کنم می رسم به سینه و باسن و مچ پاهای مادگانی که روی سن می رقصن!
کاش از عشق دم نمی زدی...
تو عمق چشات نگاههای سرکوب شده ی عربی رو میشه دید که تمام لذتش دریدن باکرگی دختران است.
حیف از اون پریزادی که جسم و روحش آرامگاه شبهای توئه!
حیف از اون پریزادی که جسم و روحش آرامگاه شبهای توئه!
حیف از اون پریزادی که جسم و روحش آرامگاه شبهای توئه!
حیف از اون پریزادی که جسم و روحش آرامگاه شبهای توئه!

2008/6/25
وقتی معترض می نویسم...
وقتی داد و هوار راه می ندازم....
احساس می کنم از نجابت حرفام کم می کنه!

2008/6/24
از لام تا کام بشینم اینجا و حرفی نزنم راه به جایی نمی بره که نمی بره....
کار از کار هم که بگذره دیگه گذشته....زر زر کردنو ....کاش کاش راه انداختن فایده ای نداره...غصه واسه اینکه یه روز دیگه تقویم زندگیم افتاده تو آب!!!
روحم ...فکرم ....بخاطر شوخی مسخره یه * ... ماهاست که زوال رفته که رفته!!!!
رویه سکو ایستادم با یه حرکت اضافه میشه سکوی شیرجم ....یا برعکسشم می تونه باشه....یه سکوی پرواز!
شاید اگه دیروز جایی بودم که به اینترنت دسترسی داشتم نوشتم 180 درجه فرق می کرد...حالا باید جوری دیگه ای بود به قاعده ی یه من ماست پر چرب ....البته نه به سفیدیه مطلق ماست!سفید سفید که بشه همه چی عادی میشه...که نمی طلبه!
افکارو باید ثبت کرد تا مبادا مثل آستون توی شیشه ی خودش بپره....
از نگفته هام حرفامو بشنو و برو....
حتی اگه نشه كه بشه!
يا اينكه بهتر بشه! همان هستم که هستم... مطمئن باش...
من الان خیلی آرومما!!!

2008/6/22
اگر دو دهه ی دیگر بگذرد دیگر کسی این باور های امروزی را نخواهد داشت!
(نی چه)

2008/6/17
از باغ بابا بزرگ یه سبد غوره می چینم....
وقتی آبش رو گرفتم تفالش رو دور نمی ندازم...
آخه از همین تفاله هاش میشه سماخ درست کرد...

2008/6/15
آخرین ۲۴ ساعت:
تو ساعتهای اولیه می شینم غصه می خورم ...
بعدش سعی می کنم با خودم کنار بیام و میشینم وصیت نامه می نویسم!
مامانم رو بغل می کنم...دست بابام رو می بوسم....هر چیزی رو که داشتم و چشم داداشام دنبالش بوده ...بهشون می بخشم!
بعدش یه نوبت آرایشگاه می گیرم .چون می دونم وقتی مردنم رنگ رو پریده میشم....می خوام همه بگن خدا بیامرز حالا که مرده بود عین فرشته ها شده بود!
بعد از اون چند تا آدم اهل دل و دلی رو واسه روحیه دعوت می کنم که این دم آخری رو بشینیم...بگیم..بخندیم...بزنیم...بخونیم ...خوش باشیم!
مممونم از سینگل پلیر که من رو به این بازی دعوت کردند!

2008/6/15
ممنون از صابر! بابت قالب!
مرسی از امید !بابت ترجمه!

2008/6/12
دلم می خواست سقف وجدانم رو ایزوگام می کردم تا وقتی که تگرگ های سنگین و درشت از آسمون سیاه تو به من می باره به چشمام نم نده!

2008/6/10
دلم می خواد رئیس جمهورمون رو بفرستم کلاس زبان! طی یه دوره کاملا فشرده!

2008/6/9
بدین وسیله به اطلاع می رسانم که اینجانب ف.پ جهت جلوگیری از انقراض نسل پسران فامیل به اولین مورد اعم از مناسب یا غیر مناسب جواب مثبت خواهم داد!

2008/6/8
همیشه می گفتن که:" علف باید به دهن بزی شیرین بیاد!"
با شناختی که من از بزی دارم ....
فکر می کنم این روزا بزی حس چشاییش رو از دست داده!

2008/6/5
اگه آدم کشتن به اندازه ی سوسک کشتن راحت بود من تا الان خیلی ها رو کشته بودم!!!

2008/5/31
اینجوری نگاش نکنین که اینقدر خموش و با وقار نشسته....تو فلان قبرستون دنیا تحصیل کرده....شیفته رفتار و منش و کراواتش میشی به راحتی!
عصبانی که بشه با ۱۲ زبون زنده ی دنیا در مورد خواهر و مادرت صحبت می کنه!

2008/5/31
۱۱ خرداد!
سالگرد ازدواج مامان و بابا!
با یه کادوی جینگیلی خواستم بگم هنوز جوونن و اینا!
به این فکر کردم که من می تونم n سال یکی رو در رکاب تحمل کنم. یا برعکس!

2008/5/30
تولد شادی !
همه جا تاریک!
صدای سوت و کف- هیاهو!
فشفشه !
دستمال رقص با سکه های آویزوون نقره ای!
نانسی عجرم!
چرخش اندام!
بی شک روح جمیله با ما بود!
تولدت مبارک!

|