تو آسمون خراش هایی که توشون احتیاج به حرف زدن داری.....من اینجا با خودم راحتم ....هم بی صاحابه هم مفته !!!!پس از خودت بکش بیرون.... راحت باش....
تا وقتی که وبلاگ قبلیم رو داشتم انگار همیشه حرف واسه گفتن داشتم....الان هم دارم ولی انگار اون حرفها واسم معنی و مفهوم بیشتری داشتن....دقیقا در عین بی هدفیم انگار هدفی رو دنبال می کرد....الان واقعا نمی دونم باید از چی بگم....از کی بگم....از زندگیم .... از طرز فکر .....یا از اصل و نصبم ....از مزخرفات...خاطره ها.....از طرز رفتارم ....از متلک انداختن های پسر های توی خیابون ....یا از پیشنهاد های با واسطه دوستی با پسر های دانشگاه.... از خواستگارهای رنگارنگ....از خر تو خریه این مملکت دروغگو .....
شاید وقتی همون انرژی رو پیداش کردم پست هایی با این عناوین پس بندازم....دلم نمی خواد بشم یه آدم دلمرده و یا نهایتا یه خاکستر زمونه که تا مغز استخونش پوسیده.......
تا به حال تو عمرم اینقدر با آرامش نبودم...همیشه یه جور تلاطم....انرژی ...هیاهو....جوری که استادم بهم میگه "تو انرژی کلاسی" ولی الان از آروم بودن خودم تعجب می کنم "گوش شیطون کر"....
تو این چند روزه باید بگم هیچ صحنه ای واسم قشنگ تر و جذاب تر از اشک ریختن یه پسر که بعد از مدتها به دیدن مادرش میاد نبود ه....اونوقته که مادره با بغض بگه "من چه کردم که مهر از من بریدی؟"و بغل ....اشک....خاطره....(اوه چه احساسی شد!)
............................
و اینکه از آقا امید هم به خاطر وقتی رو که واسه نوشتن کامنت در کامنت دونی پست قبل صرف کردن تشکر می کنم!!دییی
هر چیزی که زیباست با توهم و خیال همراهه....حتی اگه علما تشخیص بدن که مبناش چرته!!!!
من واقعا بعضی موقعها می ترسم که بخوام به شکل علنی و با جرات بگم خوشحالم...زندگی بر وفق مراده ....خیلی خوب یا هر چی ....و همینطور بر عکسش!!
انگار پشت این خوشحالیها یه چیزی واسه پس گرفتن حرفم از راه می رسه .....اونوقت از خوشحال بودن انصراف میدم و برعکس!!!!!
هی نشستم میگم که اینا مشکلات توئه!به هیچ کسی هیچ ربطی نداره!گه می خوری با کسی حرف بزنی!درد دل کنی ! یا هر چی...
ولی یه وقتایی دیگه اختیارت دست خودت نیست....میشکنی ....خرد میشی....میریزی....
تو خونه تا وقتی که دورم خلوته میرم تو اتاقه خودم و الزاما چون کسی فرهنگ در زدن رو نداره درو رو خودم قفل میکنم....
اونجاست که به همه چی فکر میکنم!!!!پس راحتم البته اگه کسی با بشدت کوبیدن در گه نزنه به من و خلوتم....
قبلا خیلی واسم مهم بود کسی حرفامو بخونه و از اون مهمتر تاییدش کنه انگار به طرز مریضواری دنبال اثبات "نمیدانم"هام بودم ....
الان نه اینکه مهم نباشه ولی چندان فرقی هم نمی کنه.....
پ.ن:خوشحالم از اینکه از شدت تازه به دورون رسیدگیم کم شده!!!
دیشب با جمعی از دوستان رفتیم شام بیرون..... و یه پیتزای بزرگ سفارش دادم و خودم به تنهایی همشو نوش جان کردم....
پ.ن:دارم کم کم به توانایی های خودم پی می برم...
گاهی افکار فسیل شده ی بابام منو به فکر انجام یه سری اقدامات غیر قابل برگشت میندازه......
بعدش میگم اصلا چرا این کارو کنم...شاید پشیمون شدم.....
یه مرغ نازی داشتم ....خوب نگهش می داشتم.....شغال اومدو بردش....رو پاش نشستو خوردش...شغال باغ بالا.....پات بشکنه ایشاالله .....بگین ایــــــــــــــــــــــــــــــــشالا.....
ایــــــــــــــــــــــــــــــــشالا.....
مرغ منو تو بردی....الهی بیای به چنگم...بگین ایــــــــــــــــــــــــــــــــشالا...
ایــــــــــــــــــــــــــــــــشالا.....
نه در ! نه بوق ! نه ایوون!نه ناله ی زمستون! نه آتیش نه خاکستر!اگه گفتی کی پـــــــــــــــــر؟؟؟؟!!!