|
2008/5/20
سکوت اشتباه نمی کنه!
هر چی طولانی تر بشه بهتر قضاوت می کنه!
۱ دقیقه سکوت.............!

2008/5/19
ریخت و قیافه ی جدید این کامنت دونی خیلی نامانوسه....!

2008/5/18
توی یه رابطه دو طرفه سخت بیدار کردن احساس طرف مقابل نیست! جای سختش بیدار کردن آگاهی خود توئه!

2008/5/16
دیشب خواب دیدم که
تو یه روستایی بودم ...خیلی ها دور و برم بودن که نمی شناختمشون! یه نفر اومد پیشمو گفت بیا دنبالم !!! پرسیدم چه خبره؟! گفت تو خونه ی فلانی گاوشون داره وضع حمل می کنه بیا بریم تماشا!!!!!
باهاش رفتم تا رسیدیم مقصد مورد نظر...
محو تماشا بودم که سکه های طلا و نقره بجای کره گاو خارج می شدن!!!!...بعد یه نفر سکه ها رو جمع کرد و توی یه پارچه سفید پیچید و داد دستم و گفت :اینا مال تو!!!!
پ.ن: تعبیرش چیه؟!خدا بخیر بگذرونه....

2008/5/14
باید قبول کرد بعضی چیزها رو...
بعضی چیزها رو باید قبول کرد...
چیزهایی رو باید قبول کرد بعضی وقتها...
بعضی چیزها...
بعضی وقتها...
این مهم نیست که چه چیزی رو و چه وقت...
فقط باید قبول کرد...!
باید قبول کرد که
هیچ وقت ....
هیچ جای زندگی ....
هیچ کس زندگی....
و هیچ زندگی با من یار نیست!
ولی هنوز قبول کردنش واس من کار سختیه....خیلی سخت!
با وجود لبهای بسته ی من چاره ای نیست/هست؟!
باید قبول کرد!
ب ا ی د
هه!

2008/5/13

2008/5/12
حد تابع زیر را بدست آورید؟۱.۲۵
lim f(man)= (mantegh man ) - (ehsas man )+ sharayetmojood
man→ to

2008/5/10
امروز داشتم فکر می کردم اگه منم بلد بودم حرفایی رو بزنم که جهان رو که بی خیال(اینقدرا در جبین خودم نمی بینم) آدمای همین دور و اطراف رو متحول کنه ....مطمئنا نویسنده میشدم!
نویسندگی تنها کاری که روح آدم رو بشدت ارضا کنه!
پ.ن:چیز نا گفته ای نیست ....استعدادهامون رو محدود کرده...!

2008/5/8
من میام و می نویسم .... تو میای و کامنت میدی....چت می کنیم....حرف می زنیم ...حرفای جدی جدی....خیلی هم جدی جدی....!
وقتی ارتباط پاشو از محدوده این دنیای مجازی٫ آدمای مجازی بالا تر می زاره....
میگم یادته چی گفتم خندیدی؟!....می گی یادمه چجوری حالتو گرفتما....میگم یادته که وای اون شکلکه چقدر باحاله....میگی یادمه دود از کلت اومد بیرون!!....می گم یادته تو وبلاگت چی نوشته بودی؟!....می گی بابا بی خیال یه چی گفتم حالا....می گم یادمه تو گفتی....میگی .....
می گم....
می گی...
مجازا حرفامونو جدی جدی می گیرم.....حقیقا باید به جدی جدی های مجازیمون بخندیم!
پ.ن۱:چیزی بود که بهش فکر می کردم.
پ.ن۲: بود و نبود اینجا چیزی رو تضمین نمی کنه رفیق!
پ.ن۳:مخاطب خاص ....
دقیقه ۹۰:.....

2008/5/7
بوی امتحانات....طعم گس درس خوندن....جزوه های نامانوس....لبخندی که بعد از هر بار که سر جلسه میام به خاطر گندی که زدم تو لبام می شینه...همه اینا نشونه ی اینه که این ترم هم تمومید و هیچ غلطی نکردم!!!
راستی....
من از تمام حیوونای دنیا می ترسم!!! بی تعارف .... خیلی خیلی هم می ترسم!!!
ولی از آدمای حیوون سان بیشتر می ترسم....
دقیقه ۹۰:هوا چرا اینقدر گرمه؟!

2008/5/7
از طرف بانو به بازی دعوت شدم!!!
قوانین بازی:
۱- عبارت ششکلمهای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید). 2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید. 3- چند وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید. 4- به وبلاگهای دعوتشده اطلاع دهید و برای آنها دعوتنامهای بفرستید.
از اونجایی که همیشه تو بازی ها یه جرزن واقعی بودم می خوام الانم همین کارو کنم!!!!لازمشم اینه که هیچ کدوم از قوانینو رعایت نکنم که نمی کنم!(یو ها ها ها!!!)
فرموندند که: "نَگین دنیا قشنگه....قشنگیشو ندیدم!"
و یه بازی دیگه که چشمامونو می بندیم و فکر می کنیم و سه تا کلمه ای رو که فکر می کنیم بیشترین بار مثبت رو برامون داره انتخاب می کنیم و می نویسیم.. بعد هم سه نفر رو به بازی دعوت می کنیم...
۱-بزم و پایکوبی و شب نشینی(مراعات نظیر داشت)
۲-بابا کَرم
۳-ساقی
۳-گرامافون
*البته این کلمات به خودی خود آرامش زا نیستن ولی منو یاد خاطراتی میندازه که این گوله موج مثبت رومی زنه تو سرم!
دقیقه ۹۰:هر کی اینجا رو می خونه دعوته!!!

2008/5/3
مدتیه خیلی آروم شدم....خیلی میریزم تو خودم!!!
حالا نمی دونم خانوم شدم یا داغون؟!

2008/5/1
هر کسی تو زندگیش یه دلمشغولی واسه خودش داره!!!.یکی ساز می زنه!!!!.یکی داد می زنه و یکی ....ولی من می نویسم !!!می نویسم که تا اونجایی که بشه حرفی رو توی ذهن و توهمات خودم نگه ندارم...حالا فکرشو بکن وقتی بساط جوره داداش کوچکت بیاد و یه گوشی تو دستش و با آهنگ :"من برات بیس می زنم تا تو رو برقصونم ....تو برام ناز می کنی منم برات بیس می زنم....تو دنیای منی ...." رو اعصابت تکنو بره و تمرکز ت رو قاطی کنه و هیچ رقمه تو کتش نره که مزاحمه... چاره چیه ؟!
چند سطری شروع می کنم به نوشتن و بعد دکمه بک اسپیس رو می گیرم و همه رو پاک می کنم....می گم بی خیال !!!ننوشتنشون بهتر از نوشتنشونه.....
بیشتر وقتها هم کلا بی خیال نوشتن می شم و میرم به وبلاگها سر می زنم....خوندن بعضی وبلاگها حال آدم رو به هم می زنه.....شرو ور....حرفای تکراری....بن بست....نوشتهایی که اول و آخرش به هیچ جا نمی خوری!!!!وقتی وبلاگ قبلیم رو تعطیل کردم بعد از یه مدت بازم هوس کردم بنویسم.....یه مدت تو نخ اسم رسم وبلاگ جدید و یه نظر سنجی از دوستام و بعد contrast!!!! بعضی از دوستان رو تازه باهاش آشنا شدم مثل :وازه فروش با نوشته هایی که آمیخته ای از ادبیات و فلسفست / خرابات نشین که خیلی به من لطف دارن / و سپیده خانوم که نوشته هاشون رو دوست دارم و اینکه چقدر به زندگی که داره قانعس!!!
بقیه دوستان رو هم که از قبل باهاشون آشنا بودم و بهم سر می زدن (حالا چه با مهر علی و چه با زور علی)و به قول حامد : رفقای پای منقل نشئگين!!!!!
راستي!!!چقدر از این طرحه که این بالا قسمت بنره خوشم میاد!!!!"گر چه اوج گرفته و از زمین کنده شده اما همیشه ریشه هاش تو زمینه"

2008/4/29
هی بعضی وقتها وبلاگهایی رو می خونم که سرو ته زندگیشونو می نویسن. این جوریاش از اون نمونه آدمای هستن که سرو ته زندگیشون دغدغه ی عشقشونو....عشقی که فکر می کنن عاشقن....اگه درد واقعن درد باشه چطوری میشه عمقشو اینقدر راحت گفت....نوشت....می خواستم اونجوری شم.....نه...نمی خواستم...فک می کردم میشه اونجوری بود.....نشد...نتونستم....سر خودمو درد نیارم مثل که میمون تقلید کردن بهم نمی ساخت....
درد رو نمی شه گفت....نمی شه نوشت....عمقشو فقط خودت می فهمی....آخ که چقدر درونم و بیرونم متضاده....چقدر بیرونم همه رو می کشه و درونم خودمو....
دیگه از خستگی های خودم خسته شدم....
از خستگیهام خسته شدم....
خسته.....

2008/4/28
شنیدم که وقتی عقاب به دنیا میاد ....پدر و مادرش از دنیا می رن!!!!
خانوم مرغه واسه که محبتی کرده باشه بچه عقاب رو پیش خوش میبره و همراه با بچه های خودش بزرگش می کنه....
یه روز وقتی که عقاب همراه با جوجه ها میره وسط جنگل و دنبال آب و دونه می گرده .....یه عقاب بزرگ رو می بینن که با غرور تو آسمون پرواز می کرده .....اون وقت عقاب میگه خودش به حالش که اون " عقابه" و می تونه پرواز کنه....بزرگه...با شکوهه...
دقیقه ۹۰: با جوجه مرغاست....اونا می گردن و دونه پیدا می کنن....اون فوقش هنر می کنه و کرم پیدا می کنه....دریغ از اینکه خبر نداره خودش یه "عقابه"

2008/4/26
می دونی اگه یه قشر مثل طبقه کارگر به خوبی درک کنن که با یه کم فکر کردن و مرتفع کردن هنرهای درونیشون می تونن خیلی بیشتر از اینی باشن که الان هستن.تو الان اینی که هستی نبودی...
پ.ن: باور کن فقط همینه...

2008/4/24
وقتی داشتم پست قبل رو آپ می کردم....روحیه داغون ....و خستگی و هر صفتی که یه آدم موقع عصبانیت می تونه به خودش بگیره....و....
مهندس راست میگه خب .....
آدم واسه صفاتی که داره دیگه منت نباید بذاره .....نتیجه کلی هم که میشه گفت اینکه موقع شدید بودن احساسات نه باید حرف زد....نه آپ کرد....نه تصمیم گرفت.....کلا لال مونی به تمام معنا....باشد كامروا شوي....
نمی خواستم اینا رو بگم....
فقط اومدم بگم ارائه to0o0o0o0o0o0p
حالا به افتخارش!!!دييي:)

2008/4/20
هوا داره کم کم رو به گرما میره ولی چیزی که هست هنوز کولر رو راه ننداختیم.....واسه که خنکم شه مثل همیشه ولوو شدم رو سرامیکا .....
وقتی کسی دورو برم نباشه فرصت دارم به همه چی فکر کنم....به همه چی...که بهش می گم ایده آل ترین شرایط در طول ۲۴ ساعت.....
غم پرستی ....دپ زدن....ادعای دیوونگی... بین آدمای بلاگفا خیلی رواج داره....بیشتر از اونی که هستن...بعضی جاها رو می خونی که از فرط حس تعفن توی نوشته ها ترجیح میدی کلوز کنی و بری پی زندگیه خودت.....
امروز تو دانشگاه یه نفرو دیدم که :"برش چون سپهر.....دیدگاه نیلگون....به لب چون بخندد رخ به مانند خون" و در آخر اینکه "دل من شد چون بهشت برین"!!!!....اما بی خیال....من از پسره دختر شکل بدم میاد....
همینطور که دراز کشیده بودم..... انگار نمیشه افکاررو فیلتر کرد ....پیش خودت می گی انگار چند روزه همه متحول شدن"آخ جون".....بعدش با شوق و ذوق میری پیش ولی محترمت و می گی: "با بچه های دانشگاه قراره بریم مسافرت....!!!!"......ندا میاد که "لازم نکرده" ......ولی محترم در اصل با این حرفش میر**ه به تو و افکارت...
۵ شنبه صبح باید در مورد "مدیریت متافیزیک " ارائه بدم.....هر چی سرچ کردم چیز بدرد بخوری پیدا نکردم .....به این اوضاع می گن عین خر تو گل گیر کردن به معنای واقعی.....

2008/4/20

|